همه رنگها برایم رنگ باخت و حتی بیرنگی
نیز
روزگاری عشق ر ا باور داشتم و تو را
و اکنون دیگر نه عشق را باور دارم نه
تو را
شاید من ندانستم عشق چیست
شاید تو الفبا می دانستی و من مانند
کودکی درس نخوانده
بی سبب در پی کارنامه بدون تجدیدی بودم
رهایت کردم
آزاد و با بالهایی گشوده به مانند یک
قو
پرواز می کنم در آسمان غربت و دلتنگی
ام
حالا دیگر فقط خودم هستم و خودم
دیگر نیازی نیست نگرانت باشم
دیگر نیازی نیست شبها و صبحها را با
یادت سپری کنم
دیگر نیازی به سرود خواندن در پیاده
روهایی که تنهایی ام را با آنها قسمت می کردم نیست
حالا دیگر حتی دلتنگت هم نمی شوم
حالا دیگر حتی به این فکر نمی کنم که
تو آیا دلت برای من تنگ می شود یا نه ؟
حالا دیگر نه عشق من به تو از جنس
دیروز است و نه تو رویای سالهای جوانی من
حالا دیگر وقتی دلم می گیرد و کلی
چشمهایم از سوزش قلبم دردشان می آید می نشینم یک گوشه ای ، تک و تنها و بی صدا چشمهایم
را آرام می کنم
آنها دیگر به حرف من گوش نمی دهند
تازگی ها خیلی خودسر شده اند
هر وقت دلشان می خواهد می بارند در
تنهایی ام ، در سکوتم
آدمها و عشقشان که پیشکشی خودشان باد
از آنان توقعی نیست
آنان تو را آنگونه که بر خویش روا می
دارند؛ دوست می دارند نه آنگونه که تو شایسته آنی
از این آدمیان انتظاری نخواهد بود
اما چشمهای من شما چرا ؟
شما دیگر نمک نپاشید بر زخم های قلبم
نمی دانید چقدر می سوزد این زخم ها
آرام باشید و بی صدا به شکوه و عظمت
سکوت